اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
162
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
عبد الله بن عمر ميرسيد و ميگفت : دستهاى خود را ( بلند كنيد ) [ 1 ] و از خدا بخواهيد [ كه ] دست راست زياد را از شما بازدارد . و بعضى از ايشان روايت كردهاند كه برادرش ابو بكره نزد وى آمد و چون از روزى كه زياد از گواهى دادن بر مغيره خوددارى كرد ، سوگند خورده بود كه با وى سخن نگويد ، با كودكى از او سخن گفته به او خطاب كرد : اى پسركم ، پدرت در اسلام كارى بزرگ مرتكب شد ، مادرش را دشنام داد و از پدرش قطع نسب كرد ، و هم اكنون مىخواهد بزرگتر از آن انجام دهد ، بر مدينه گذر مىكند و از ام حبيبه دختر ابو سفيان بار مىخواهد ، پس اگر او را بار دهد ، چه بسيار مصيبت بزرگى بر پيامبر خدا و بر مسلمانان ، و اگر او را نپذيرد ، چه رسوايى بزرگى بر پدرت پس از رفتن صرف نظر كرد . و حجر بن عدى كندى و عمرو بن حمق خزاعى و همراهان آن دو از شيعيان على بن ابى طالب هر گاه مىشنيدند كه مغيره و جز او از ياران معاويه على را روى منبر لعن مىكنند ، بپامىخواستند و لعن را بخودشان بازمىگفتند و در اين باره بسخن مىآمدند . پس چون زياد به كوفه آمد سخنرانى مشهور خود را ايراد نمود و خدا را در آن ستايش نكرد و بر محمد درود نفرستاد و رعد و برقى به راه انداخت و بيم داد و تهديد كرد ، و بهر كس كه خواست سخن بگويد ، اجازه سخن گفتن نداد ، و آنان را ترسانيد و لرزانيد و گفت : دروغ بالاى منبر را بلا ناميدهاند ، پس هر گاه شما را بيم يا نويد دادم [ 2 ] پس به نويد و بيم خود وفا نكردم ، مرا بر شما حق اطاعت نخواهد بود . ميان زياد و حجر بن عدى دوستى بود پس كس فرستاد و او را فراخواند و سپس به او گفت : اى حجر دوستى و پيوستگى مرا با على ديده بودى ؟ گفت : آرى . گفت : همانا خدا آن را بكينه و دشمنى تبديل كرده است ، آيا ديده بودى كه با معاويه چه كينه و دشمنى داشتم ؟ گفت آرى . گفت :
--> [ 1 ] ب . [ 2 ] ل ، ب .